تبليغاتX
ღ♥ღدوعشقولی دخملღ♥ღ


ღ♥ღدوعشقولی دخملღ♥ღ

۩§گل دخملون§۩

 

 

نظر دبيران در مورد عشق:

 

 دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است.

 

دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود.

 

 دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند.

 

 دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود.

 

 دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد.

 

 دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند.

 

 دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود

تاريخ شنبه نوزدهم شهریور 1390سـاعت 16:11 نويسنده ★غزل★هستی★| |

کودکی پرسید؟

ايها الناس ، عشق يعني چه؟

دختري گفت: اولش رويا

آخرش بازي است و بازيچه

مادرش گفت: عشق يعني رنج

پينه و ز خم و تاول كف دست

پدرش گفت: بچه ساكت باش

بي ادب ، اين به تو نيامده است

رهروي گفت: كوچه اي بن بست

سالكي گفت: راه پر خم و پيچ

در كلاس سخن معلم گفت:

عين و شين است و قاف ، ديگر هيچ

دلبري گفت: شوخي لوسي است

تاجري گفت : عشق كيلو چند؟

مفلسي گفت: عشق، پركردن

شكم خالي زن و فرزند

شاعري گفت: يك كمي احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقي گفت: خانمان سوز است

بار سنگين عشق بر شانه

شيخ گفتا: گناه بي بخشش

واعظي گفت : واژه بي معناست

زاهدي گفت: طوق شيطان است

محتسب گفت: منكر عظما است

قاضي شهر عشق فرمود

حد هشتاد تازيانه به پشت

جاهلي گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالي است

يعني آواز آن ز دور خوشست

ديگري گفت: از آن بپرهيزيد

يعني از دور كن بر آتش دست

چون كه بالا گرفت بحث و جدل

بين آن قيل و قال من ديدم

طفل معصوم با خودش مي گفت:

من فقط يك سوال پرسيدم!

تاريخ جمعه چهارم شهریور 1390سـاعت 2:33 نويسنده ★غزل★هستی★| |

غزل جونم نرفته برگشتم

من عاشقتم مگه میشه تنهات بذارم

حالادوباره شروع می کنیم

تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد 1390سـاعت 1:14 نويسنده ★غزل★هستی★| |

سلام امشب اصلا حالم خوب نیس اصلا... چون هستی خدا حافظی کرد ورفت از پیشم حالا شدم یه تنهای تنها خیلی تنها نمیدونم چرا رفت ولی میدونم از روی امد نرفت مطمئنم چون میدونم هستی دل داره هستی میگفت دوسم داره نمیدونم ساده لوحی کردم یانه ولی باور کردم دوسم داره دیگه نمی خوام چیزی بگم و شماها را ناراحت کنم میخوام واسه هستی یه متن یانامه یاهرچیز دیگه بنویسم اگه دوست دارین بخونین:

سلام هستی جوووووووونم قربونت برم آخه چرا مگه نگفتی نمیری وپیشم هستی پس چرا رفتی هستی کو قول وقرارامون مگه نگفتی دوسم داری مگه نگفتی؟ هستی جوووونم میدونم از روی امد نرفتی وودلیل داشتی میدونم عزیزم ولی هستی من نمیتونم بدون تودوووم بیارم آخه برام سخته هر شب پیش هم باهم میحرفیدیم ولی از امشب دیگه نمیتونم باهات حرف بزنم هستی من فقط تورا دارم هستی بیا بیا بگو من خواب دیدم تو را خدا بگو خواب دیدم هستی بگو همه چی دروغه ونرفتی هستی من نمیتونم بی تو باشم هستی تو خودت میدونی که همه ی هستی من تویی میدونی به هیچ کس حرفای دلم را نگفتم فقط به تو گفتم هستی بیاااااااا گلم نمیدونم چرا دارم اشک میریزم میدونی من از اون دخترا نیستم که اشکم دم مشکم باشه وسریع گریه کنم ولی اگه شروع کنم به گریه کردن هیچ کس نمیتونه آرومم کنه هیچ کس میدونی الان دارم چه اهنگی گوش میکنم؟ول کن اذیت میشی ولی هستی عشقولی من بدجوری داغونم بد جوری دلم گرفت میدونی دوست داشتم الان کجابودم؟الان تو بغل تو بودم وزار زار گریه میکردم داد میزدم ومیگفتم دوستت دارم شاید باور کنی ونری ولی این خواسته ی بزرگیه میدونم ولی کاش الان یه جایی بودم که داد میزدم وگریه میکردم اینقدر گریه میکردم تا جون بدم هستی نیستی ببینی چشمام قرمز شده وصورتم خیسه خیسه الان بغض بد جوری گلو را فشار میده بد جوری دیگه نمیوتنم صفحه ی مانیتور را درست ببینم هستی مگه اسمت هستی نیست؟پس چرا نیستی؟ هستی جوووونم عزیزم هیچ وقت فراموشت نمیکنم هیچ وقت اینا ازته قلبم میگم مطمئن باش عزیزم برات ارزوی موفقیت دارم عزیزم امیدوارم که به بالاترین درجه علمی برسی زیر سایه پدر ومادر مهربونت عزیزم هستی جووووووووووووووووووووووونم خیلی خیلی دوستت داارم گلم دیگه نمیدونم چی بگم فقط تنها چیزی که تو ذهنم میره ومیاد اینکه بهت بگم تا آخرین نفسم عاشقونه دوستت دارم نفسم

دیووونه ودوستدار ومزاحم همیشگی غزل دیووووووووونه

بچه ها از اینکه این مدت پیشم بودین ممنونم وتک تک شما ها را از راه دور میبوسم یه مدت نمیام نت که کمتر یاد هستی بیفتم میدونم همیشه وهر لحظه به یاد شم ولی فکر کنم این جور میتونم تسلای دلم باشم دوستتون دارم بای

تاريخ جمعه چهاردهم مرداد 1390سـاعت 1:2 نويسنده ★غزل★هستی★| |


كار ما نیست شناسایی (( راز )) گل سرخ .

كار ما شاید این است

كه در (( افسون )) گل سرخ شناور باشیم .

پشت دانایی اردو بزنیم .

دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم .

صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم .

هیجان را پرواز دهیم .

روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم .

آسمان را بنشانیم میان دو هجای (( هستی )) .

ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم .

نام را باز ستانیم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم .

*****

كار ما شاید این است

كه میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم .

تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390سـاعت 0:16 نويسنده ★غزل★هستی★| |

--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش—

 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

 

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

 

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

 

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

 

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

 

 

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

 

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

 

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

 

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

 

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

 

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

 

هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

 

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

 

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

 

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

 

و حالامن تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

 

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

 

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت اما ! آه

 

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

 

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

 

به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل"

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

"بمان ای گل"

ومن ماندم

 

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

 

و نام من شقایق شد

 

گل همیشه عاشق شد

تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390سـاعت 2:35 نويسنده ★غزل★هستی★| |

ananazi&sajjad